رمان الهه ی مردگان

متن مرتبط با «قسمت» در سایت رمان الهه ی مردگان نوشته شده است

داستان یک جنون قسمت12

  • نیلوبلاگ

    پووووف خدایا شکرت این هم از این...با خستگی به طرف  خانه رفتم...روی تختم از این پهلو به آن پهلو میشدم، با این که خسته بودم ولی خواب به چشمم نمی امد...  به ساعت مچی ام نگاه کردم ساعت شیش غروب بود... اه خدایا دیگر باید بلند میشدم... استرس داشتم، دستم را روی دلم گرفتم و خم شدم،خدا اخرش را بخیر کند، محیط نا آشنا همیشه ترسناک است، لااقل برای من یکی که اینطوریست.  بلاخره از دراز کشیدن الکی رضایت دادم وازجایم بلند شدم، زیر سارافونی مشکی با شال کوچک و پشمی پوشیدم و تنها جفت کفشی که داشتم را پوشیدم و به قصد رستوران داریان خانه را ترک کردم...  تا آنجا ماشین گرفتم،رستوران از خانه دور بود و نمیدانستم در طولانی مدت باید چکار میکردم، فعلا که اولش بود...  از باد گرمی که از ورود به ر...

    ادامه مطلب
  • رمان الهه مردگان قسمت بیست و سوم

  • نیلوبلاگ

    ***** فصل 5_ در جست و جوی درخت انار!  به دنبال نوید وارد دری که صوفیا از ان عبور کرده بود شدم،خدای من! تمام باغ یک طرف و این اتاق هم یک طرف! خود اتاق یک باغ بود... تقریبا در نزدیکی میانه ی دیواره ی روبروی در درخت سیبی رشد کرده بود و به اندازه ی بدن صوفیا گل هایی در پای درخت رشد کرده بودند انگا...

    ادامه مطلب
  • رمان الهه مردگان قسمت بیست و چهارم

  • نیلوبلاگ

    چشم که باز کردم همه جا را تاریک می دیدم... آنقدر تاریک که هرچقدر هم به چشم هایم فشار می اوردم و ان ها را تا اخرین حد باز می کردم چیزی نمیدیدم، آنقدر تاریک که احساس می کردم تمام مدت چشم هایم را بسته ام....  بوی نا می امد ... بوب خاک و سنگ واب.. یک قدم برداشتم... چلپ... قدم بعد چلوپ... همانطور که...

    ادامه مطلب
  • دنیای مردگان قسمت یازدهم*

  • نیلوبلاگ

    به سمت نوید برگشت +نگو که نقشه و کوردلیوس رو با خودت نیاوردی دیدم که لبش را گاز گرفت و محکم به پیشنایش زد که باعت شد تکه ای از گوشه ی دهنش پاره شود و دندان هایش معلوم هین یلندی گفتم و یک قدم به عقب ر...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت سیزدهم]

  • نیلوبلاگ

    ه عمه پری یک ریز قربان صدقه امان میرفت و برایمان میوه و شیرینی میاورد.... برای اولین بار منتظر بودم عمه پری تنهایمان بگذارد تا اتفاقاتی که اخیراً برایم افتاده بود را با محدثه درمیان بگذارم. کمی تا غروب افتاب مانده بود... دیوار خانه گلی و اجری بود و پشتی های قرمز دورتا دور اتاق چیده شده بود، خانه ی خیلی قدیمی ای بود، قبلا کل ساختمان دو قسمت میشده، یکی این قسمتی که ما در آن نشسته بودیم و یکی قسمت...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت چهاردهم]

  • نیلوبلاگ

    در حالی که پلیورهای محمدی در دستم بود قدم به محوطه ی دانشگاه گذاشتم، با دیدن محمدی دست تکان دادم تا متوجهم بشود ناگهان با فرود چیز سنگینی روی شانه ام از جا پریدم و با چهره ای دردمند به عامل این حرکت وحشیانه نگاه کردم که با چهره ی خندان محدثه مواجه شدم. درحالی که دستش را روی شکمش گذلشته بود و به من میخندید گفت: «مثل دیوونه ها وایسادی وسط حیاط دست تکون میدی؟خدا مجاتت بده خواهرم» ودوباره خنده اش ر...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت دوازدهم ]

  • نیلوبلاگ

    با آرامشی بی سابقه از خواب بیدار شدم... در انبوه پتو و متکا فرو رفته بودم، نسیم خنک پاییزی و بوی ساحل و دریا اتاق را پر کرده بود... خدایا امروز چقدر همه چیز زبباتر به نظر می آمد... با لذت و لبخند روی تختم نشستم که احساس کردم لباسم به ملافه تخت گیر کرد... با تعجب پایین را نگاه کردم، دو شاخ بزرگ ر...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت یازدهم]

  • نیلوبلاگ

    {قسمت چهارم} .{قسمت پنجم} .{قسمت ششم}. {قسمت هفتم}. {قسمت هشتم}. {قسمت نهم}.{قسمت دهم} مجذوب زیبایی قبرستان در نور ماه شده بودم، فضا خیلی سنگین بود، درخت های دور تا دور قبرستان انبوه بودند ولی درقسمت میانی تعداد درخت ها خیلی کمتر بود، همانجایی که محمدی برای راه رفتن انتخاب کرده بود، قبرستا...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت دهم]

  • نیلوبلاگ

    توجهم به اس ام اسی که روی صفحه گوشی ام افتاده بود جلب شد... اسم محدثه روی گوشی دهن کجی میکرد... با یک تصمیم ناگهانی دست بردم و اس ام اس را باز کردم:«گوشیتو جواب بده آتنا» به ثانیه طول نکشید که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد، با بی میلی دکمه سبز را کشیدم... صدای عصبی محدثه در گوشم پیچید : «آتنا کودوم ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت نهم]

  • نیلوبلاگ

    {قسمت چهارم} .{قسمت پنجم} .{قسمت ششم}. {قسمت هفتم}. {قسمت هشتم} در سکوت درکنار هم قدم میزدیم، به اتفاق عجیبی که چند ساعت پیش به وقوع پیوسته بود فکر میکردم، اخر چطور ممکن بود چنین اتفاقی بیوفتد؟ فقط یک شب خوابیده بودم و صبح روز بعد به جای این که فردا باشد دو روز بعد بود،داشتم دیوانه میشدم، ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت ششم]

  • نیلوبلاگ

    به دیوار آسانسور تکیه داده بودم و به کفش هایم خیره شده بودم، کسری هم دست به سینه ایستاده بودم و.... صبر کنید. نگاهش را دنبال کردم... به کفش های من خیره شده بود؟! با تعجب و با حالت پرسشی به او نگاه کردم، که سرش را با حالت خنده داری خاراند و گفت : «کفشت چشه که یه ساعت بهش خیره شدی؟» همان لحظه با...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت هفتم]

  • نیلوبلاگ

    {قسمت چهارم} .{قسمت پنجم} .{قسمت ششم} در حالی که از ترس میلرزیدم با عجله از واحدم بیرون زدم و به طراف واحد محمدی رفتم... لای در کمی باز بود ولی نه انقدر که بشود چیزی را از داخل دید، با این تاریکی هم.... چند بار در زدم، هیچ صدایی شنیده نشد، راستش را بخواهید کمی ترسیدم، لای در را باز کردم و در ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه نیمه شب[قسمت هشتم]

  • نیلوبلاگ

    خیلی ناگهانی به یاد پلیورش افتادم که هنور پیش من بود. +من: «آقای محمدی شرمنده پلیورتون مونده خونه مامان اینا، میبینمتون میخوام از خجالت آب بشم.» محمدی: «فعلاً که منو نمیبینی.» برای یک لحظه متوجه منظورش نشدم ولی طولی نکشید که صدای خنده هایمان به هوا رفت. آن شب تا صبح برق نیامد، شکممان را با نان...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت پنجم]

  • نیلوبلاگ

    احساس میکردم داد و فریاد هایشان جانم را میخراشد،چشم هایم را روی هم فشار دادم و دست هایم را روی گوش هایم گرفتم. تا در چنین شرایطی قرار نگیرید حال مرا درک نمیکنید، نور نارنجی تیر برق تاریکی شب را آنقدر وهم اورده کرده بود که مطمئن بودم اگر پلک هایم را از هم باز کنم قطره های اشک از چشمم بیرون می چکند،...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه "نیمه شب" [قسمت سوم]

  • نیلوبلاگ

    دیوار اجری و در قرمز روبرویم که همیشه با پدرم سر این بحث داشتیم که چرا رنگش را عوض نمی کند حالا برایم کشتی نوح شده بود... جلو رفتم و زنگ در را زدم، همیشه زنگ را انقدر می گرفتم تا در را باز کنند به خاطر همین همیشه می دانستند که من پشت در هستم و در ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت اول]

  • نیلوبلاگ

    صدای خرچ خرچ سنگارو زیر تایر ماشین دوست داشتم. بخصوص که شب بود و جاده از این خلوت تر نمی شد! مثل هر پنجشنبه میخواستم به مادر و پدرم سر بزنم... کلاسم خیلی دیر تموم شده بود و کلّی هم علاف ترافیک شده بودم... صدای 'جیک' ساعت مچیم بهم میگفت که ساعت دوازده شده! نمیدونم اگه الان میرسیدم خونه مادرم چی میگفت... دختر تنها تو این وقت شب... خودشم خوب میدونست عاشق شب بودم و اگه هزار بارم میگفت توی شب تنهایی نیا اینجا گوشم بدهکار نبود ولی ای کاش بود... ماه تو آسمون قشنگ تر و پر نور تر از هر شب دیگه ای میتابید.. حلقه ی سفید دورش تا چندین متر شعاع گرفته بود و این برای کسی مثه من که تا دیروقت کارش اینه که آسمونو نگاه کنه چیز کمی نیست... به ماه خیره شده بودم و حواسم به جاده نبود... جاده از خاک و سنگ پوشیده ش...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت دوم]

  • نیلوبلاگ

    برای پسر بودن زیادی با ادب بود، به هر حال چیکارش دارم میرسونمش و میرم پی کارم دیگه... منتظر شد تا من سوار بشم و بعد از من سوار شد... اولش کمی زیر چشمی نگاهش میکردم ولی کم کم حواسم به زییای سپیدم(ماه) جلب شد و تقریبا وجودش رو در کنارم حس نمی کردم. ماشین از روی چاله چوله ها رد می شد و از یه طرف به طرف دیگه تکان می خورد،یه لحظه دلم واسه جاده های صاف و تخته گاز رفتن تنگ شد ولی با فکر کردن به پدر و مادرم انگیزه گرفتم. با لبخند به ماه خیره شده بودم که صدای هم سفرم رو که انگار از ته چاه می آمد شنیدم، صداش رو صاف کرد و گفت: :_میتونم اسم ناجیم رو بپرسم؟ با همون لبخند به طرفش برگشتم و با گفتن نوچ دوباره به ماه خیره شدم... خنده ای کرد و گفت: :_کسری هستم، کسری محمدی ناجیه خانوم سواای به طرفش برگشتم که ...

    ادامه مطلب
  • داستان "ناشناخته"[قسمت سوم ]

  • نیلوبلاگ

    {قسمت اول } {قسمت دوم} آن دنیای زیبای پیش رویش،رویایی سراب گونه نبودبلکه حقیقت داشت،اری بکی دیگر از اعجاز های حیات همین که دستش را دراز کرد تا ان خنکارا حس کند در نیمه راه متوقف شد ،ولی او نبود که این کار را میکرو بلکه دستش از مرز میان این دو سرزمین عبور نمیکرد بار در به ان دانه های سفید خیره شد که بدون هیچ عجله ای از اسمان سقوط میکردند و با تمام وجودش آرزو کرد ک ای کاش میتوانست یکی از ان ها را امس کنا اه خدای من باور نکردنی بود دستش از میان آن مرز سهر آمیز عبور کرده بود قدمی به جلو گزاشت خنکا و تاریکی و ان اعجاز زیبای رقصان و رنگارنگ در اسمان تمام وجودش ...

    ادامه مطلب