خرید بک لینک

صدای خرچ خرچ سنگارو زیر تایر ماشین دوست داشتم.

بخصوص که شب بود و جاده از این خلوت تر نمی شد!

مثل هر پنجشنبه میخواستم به مادر و پدرم سر بزنم... کلاسم خیلی دیر تموم شده بود و کلّی هم علاف ترافیک شده بودم... صدای 'جیک' ساعت مچیم بهم میگفت که ساعت دوازده شده!

نمیدونم اگه الان میرسیدم خونه مادرم چی میگفت... دختر تنها تو این وقت شب... خودشم خوب میدونست عاشق شب بودم و اگه هزار بارم میگفت توی شب تنهایی نیا اینجا گوشم بدهکار نبود ولی ای کاش بود...

ماه تو آسمون قشنگ تر و پر نور تر از هر شب دیگه ای میتابید.. حلقه ی سفید دورش تا چندین متر شعاع گرفته بود و این برای کسی مثه من که تا دیروقت کارش اینه که آسمونو نگاه کنه چیز کمی نیست...

به ماه خیره شده بودم و حواسم به جاده نبود... جاده از خاک و سنگ پوشیده شده بود... چند تا از این جاده های پیچ در پیج و خاکی رو که رد میکردی به ویلایی میرسیدی که مادر و پدرم دوران بازنشستگیشون رو اونجا سپری می کردن... حوالی شهر آمل...

قبرستانی قدیمی که هنوز هم مردم از اون استفاده می کردند و مرده هاشونو به خاک میسپردند در مسیر همه این جاده های پیچ خورده بود که اگر میگفتم هر پنجشنبه وقتی از کنار آن عبور می کردم می مردم و زنده می شدم دروغ نمیگفتم... ولی جالب اینجا بود که این مردن وزنده شدن هارا عجیب دوست داشتم...!

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید....

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

صفحه بندی