داستان یک جنون11 - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:12
دوش سرسری گرفتم تا خون ها از روی بدنم پاک شوند، مانتوی بلند مشکی تا زیر زانو با شلوار راسته ی مشکی، به تن کردم و جلوی آینه یستادم... این کسی بود که من به آن  رئیس بیمارستان می گفتم... کوله ای مشکی برداشتم، برق لبی را ک به لبم زده بودم را داخل آن گزاشتم، از وجود چاقو و کلت در کیف مطمئن شدم و سپس با پ...
داستان یک جنون قسمت12 - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:12
پووووف خدایا شکرت این هم از این...با خستگی به طرف  خانه رفتم...روی تختم از این پهلو به آن پهلو میشدم، با این که خسته بودم ولی خواب به چشمم نمی امد...  به ساعت مچی ام نگاه کردم ساعت شیش غروب بود... اه خدایا دیگر باید بلند میشدم... استرس داشتم، دستم را روی دلم گرفتم و خم شدم،خدا اخرش را بخیر کند، محیط...
داستان یک جنون10* - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 22:44
(2024)1404 تهران_ایران  وقتی به خانه رسیدم ساعت مچی چهار و بیست دقیقه را نشان می داد، لباس هایم را از تن خارج و به دنبال لباس مناسب کمد دیواری را زیر رو کردم، پیرهن مشکی ساده ای را انتخاب کردم که تا زیر زانویم بود و کمی استین داشت، کفش مشکی بدون پاشنه ام را هم به پا کردم...وقتی مقابل آینه ایستا
رمان الهه مردگان قسمت بیست و سوم - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 22:44
***** فصل 5_ در جست و جوی درخت انار!  به دنبال نوید وارد دری که صوفیا از ان عبور کرده بود شدم،خدای من! تمام باغ یک طرف و این اتاق هم یک طرف! خود اتاق یک باغ بود... تقریبا در نزدیکی میانه ی دیواره ی روبروی در درخت سیبی رشد کرده بود و به اندازه ی بدن صوفیا گل هایی در پای درخت رشد کرده بودند انگا
رمان الهه مردگان قسمت بیست و چهارم - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 22:44
چشم که باز کردم همه جا را تاریک می دیدم... آنقدر تاریک که هرچقدر هم به چشم هایم فشار می اوردم و ان ها را تا اخرین حد باز می کردم چیزی نمیدیدم، آنقدر تاریک که احساس می کردم تمام مدت چشم هایم را بسته ام....  بوی نا می امد ... بوب خاک و سنگ واب.. یک قدم برداشتم... چلپ... قدم بعد چلوپ... همانطور که
میشه بلند بلند گریه کنم؟ - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
دیگه نمیخوام بنوبسم دیگه حتی نمیخوام شنیده بشم فقط میخوام اروم اروم بمیرم میخوام تموم بشه این زندگی نمیخوامش دیگه از خیرش گذشتم اره من خیلی ضعیفم کمرم خم شده فشار بیشتر از این رو نمیتونم تحمل کنم دیگه نمیتونم... دیگه حتی نفس کشیدنم سخته گریه کردنم سخته لبخند زدن همه چیز دردناکه میشه حرف بزنم؟ میشه ب...
احساساتمو بالا بیارم - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
حس میکنم زیر شکنجه بدنم بی حس شده تموم تنم کرخت شده... نمیشه بگم دیگه جونی ندارم... حس اون بیچاره ایو دارم که داره نفسای اخرشو میکشه ولی فک میکنه میتونه یه مشت محکم دیگرو هم تحمل کنه اما با ضربه بعدی
چای و بیسکوییت دو نفره - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
حس میکردم از سیاره ی دیگری امده ام حالا دیگر مطمئن شدم اما نمیدانم دقیقا کدام سیاره!! گاهی وقت ها دلم یک هم صحبت میخواهد که دقیقا بداند چه میگویم نه این که ادا درارد ها! واقعی بفهمد!! دو لیوان چای و بیسکوییت کنار هم بنشینیم برای هم از هر دری بگوییم بازویش را بگیرم احساس امنیت کنم احساس ارامش کند پای...
خدایا غم دنیا رو دلمه خودت میدونی... - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
اگه منم مثل دخترای عادی بزرگ میشدم چی میشد... مثل این دخترایی که عاشق باباشونن عاشق دوستاشونن عقده ی بیرون رفتن عادی بدون تشنج با دوستاشونو ندارن... من یه دختریم که از حرف زدن با مردم وحشت داره هر ب
کاش یکی بود خوشیامو باهاش تقسیم میکردم - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
تو خیالم میدوم سمتش بغلم میکنه تو بغلش گریه میکنم... میگم دیدی شد دیدی شد بلاخره اون میگه گفتم که خانوم دکتر خودمی... ... تازه فهمیدم شیرین ترین پیروزی های دنیا بدون داشتن کسی که باهاش تقسیم کنی هیچ معنی ای نداره ای کاش این روزا هرچی طودتر تموم بشه کم کم دارم از بین میرم پارسال این موقه ها به خودم م...
میترسم - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
فک کنم اینجا بتونم حرفامو بزنم میدونی ترسیدم انگار تو هوا معلقم و هیچ ریشه ای ندارم همین هفته پیش تازه بعد از اون همه جون کندن رسما شدم دانشجوی پزشکی ترسیدم بعدش چی میشه اگه دوباره وزن اضافه کنم از د
بماند به یادگار - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
سکوت من برای کنج اتاق است سکوت من برای میانه ی جمع است سکوت من از درون است و از بیرون سکوت من همه چیز من است اصلا یک طوری ساکت ام انگار از اول صدایی نداشتم یک طوری ساکتم انگار با صدایی از هم میپاشم ی
حالم خوب نیست - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 9:16
انگار دنیا تخت گاز گرفته داره میره جلو و من اون پشت مشتا جا موندم انگار دنیا دست ب دست هم داده دماغ منو به زمین بمالونه کافیه یه تلنگر بخورم تا گوله گوله اشک از چشام بریزه حالم تعریفی نیست همش بخهطر این چند سال پشت کنکوری موندنمه افسرده شدم روحم له شد بیمار شد از بین رفتم لعنت ب کنکور که ادمو داغون ...
ای کاش.... - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
ای کاش ادم ها انقدر خودخواه نبودند و زیاده خواه...
وات د *اک... ؟ - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
این چیه چرا الان الان وقتش نیست هنوز خیلی زوده دو ماه مونده هنوز خدایا از دلم بندازش الان باید درس بخونم تا تموم کنم این بدبختیارو اه این چ کاری بود من کردم اخه اه اه اه
یک احساس جدید - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
برا اولین بار در عنفوان 20 سالگی حس میکنم که به انسان های دیگر نزدیک شده ام حس میکنم میتوانم جزیی از آن ها باشم شاید از فردا بتوانم خودم را انسان صدا بزنم چرا من انقد عجیب و غریب هستم؟
I'm that freaky i know... - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
I thought If i be around ppl this pain going to fade But now i realize that the more i getting close to pple the more i feel unhappy Yes i know, im finally let ppl in to my life Yes i know that its a big step for me But actually i think I'm loosing co ection with my self And know In this very moment...
This is your fault - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
In this scary world You made me this week This is your fault You made me This is your fault
کاش میتونستم.... - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
میشه زمانو برگردوند؟ میخوام برگردم ب اون روز میخوام اتیشش بزنم اون تیکه کاغذو شاید اون روز بود که چشامو رو همه چیز بستم برگردم ب اون روز و چشمامو خوب باز کنم برگردم ب اون روز و روزایی ک از دست دادمو یکی یکی برگردونم اون روز مثل یه تیکه چرکی و سرطلانی توی تاریخ زندگیمه اون روز فکر میکردم خوش بخت ترین...
ای کاش کسی بود ک میتوانست مرا از این قلعه نامادری نجات بدهد.... - تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 8:20
ای کاش به جای داشتن یه وبلاگ مخفی به ادرس *حال افسردگی* که توش از بدبختیا و غمام بگم یه باغچه پنهانی داشتم یا یک دوست پنهانی یا یک کتاب پنهانی برای خواندن کاش به جای این غصه خوردن های پنهانی بجای این

برچسب‌های مرتبط

lk bennett | lk jordan | lk meaning | lk bennett usa | lk bennett shoes | lk bennett pumps | lk advani | lk nails | lk goodwin | lk architecture