از پرسیدن خسته شده ام
-
تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 1:40
دم دمای کنکور است و همه میپرسند ایا با فلان و فلان درصد میشود پزشک شد ایا من قبول میشوم و از این دست سوال ها چیزی ک حال مرا خوب میکند این جمله است: احتمالش هست که من قبول شوم و میشوم و میشوم ....
600 تا افزایش تراز
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 13:45
امروز ترازم 5700 شد یعنی 600 تا نسبت به دو هفته قبل رشد کردم من ب خودم و توانایی هایم باور دارم و روزی خواهد امد که می ایم و اینجا مینویسم ک امروز ترازم 7000 شد...و من این را مثل روز روشن میبینم در ارمون های هفته ی قبل اقای حقیقی رتبه اول و دوم را در بین تمام بچه ها بدست اوردم ...من میدانم ک اگر بخو...
یک نظر جدید...
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
خسته شده بودم و دیگر هیچ امیدی نداشتم هیچ جای دستی نبود که به ان دست بیاندازم دلم بدجور گرفته بود طبق معمول بی اختیار در ادرس بار مرورگر blog نوشتم و خودش دات ای ارش را اضافه کرد نگاه حسرت باری به قسمت نظر ها کردم ...هیچ وبلاگم را باز کردم و چیز هایی که نوشته بودم را یکبار دیگر مرور کردم فقط میخواست...
im not afraid...
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
Up where they walk, up where they runUp where they stay all day in the sunWanderin' free, wish I could bePart of that worldWhat would I give if I could liveOut of these waters?What would I pay to spend a dayWarm on the sand?
یروز به چیزی که حقمه میرسم...
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
در ارزوی روزی میسوزم که برسم به ابی و قطره ای از ان بنوشم غرق در ارزویم انقدر که از چانه ام بچکد انقدر که به این که منبع اب هیچوقت تمام نشود ایمان بیاورم... من غرق شوم در حالی که همه نفس بکشند انچنان که هیچ زنده ای حال یک مغروق را نخواهد دانست
تازه همه چی شروع شده....
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
رفتم ترازای بچه هارو دیدم غصه گلومو گرفته خدایا میدونم اشتباه کردم میدونم از دستورت سرپیچی کردم ولی خدایا این دردو تمومش نکن بزار اتیش بگیرم بزار بالا بیارم خدایا انقد محکم زمینم بزن که جوری محکم بالا بیام که دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نتونه منو از اون بالا بکشونه پایین خدایا کمکتو نمیخوام خدایا بزار رو...
در کشاکش
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
در این کشاکش هنوز نفس میکشممن هنوز زنده ام وقتی میبینم بچه های پشت کنکوری چطور از تجربه ی سخت پشت کنکور ماندن صحبت میکنند هم دلم میگیرد و هم وحشت زده می شوم صدای از درونم می گوید اگر توهم قبول نشدی چه و صدایی دیگر میگوید تو حتما قبول می شوی امیدوارم سال بعد همین موقع دانشجوی پزشکی دانشگاهی باشم که ق...
بنویس تا براورده شود
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
close your eyese
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
بعد از کلاس فیزیک رفتار شیوا و محدثه را فراموش نکن شانه خالی کردن پدرت را پاره پاره ات کردند اما تو کم نیاوردی ایستادی و پیروز شدی اما فراموش نکردی ....
پرتگاه...
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
به پایین دره ای که برفراز ان ایستاده ام نگاه میکنم انتهای ان با چشم های ضعیف من به سختی که هیچ ،اصلا دیده نمی شود صدای موزیک تو گوشم کلید رهایی را درست ته دره میبینم درست همانجایی که انگار قول ازادی داده اند درست همانجا برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم مادرم و پدر و برادرم دستی برایشان تکان می دهم م...
بیماری جانم را گرفته
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:08
سرما خوردگی ادمو داغون میکنه اونم درست وقتی که تو میدونی اگه حالت خوب بود ازمون بعدی رو میتونستی بترکونی دلم میخواد این مریضی کذایی رو فراموش کنم و فقط درس بخونم دلم میخواد این ازمون ترازم بترکونه دلم میخواد رتبه برتر بشم دلم میخواد یبارم که شده همه بفهمن من کیم این ازمون ازمون منه هرچقدرم که مریض ب...
کنکور
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:31
هزار بار نوشتم کنکور و پاکش کردم... اخر من و کنکور؟! کنکوری شده ام، درست انگار که مادر شده باشم اجباری مسخره که حسابی نفرت انگیز است و بوی گندش کل محلمان را گرفته... مدرس عربی می گوید اخر فعل مضارع او میگیرد... میگویم آقا اجازه مگر آخر فلان چیز هم او نداشت؟... می گوید آن اسم است نه فعل دختر جان... ب...
این چه مرضی ست؟!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:31
دلم نمیخواهد بمیرم... جنازه ام را دفن کنند... در آن دنیا شاید به بهشت بروم... هیچکدام را نمیخواهم... میخواهم محو شوم... دود شوم.. بخار شوم و به هیچ تبدیل شوم... میخواهم هیچ ردی از من باقی نماند... نه اسمی نه خاطری...نه حتی یک ردپا!... میخواهم که همه فراموش کنند که روزی دختری به نام "من" به دنیا آمد....
داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت سیزدهم]
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:31
ه عمه پری یک ریز قربان صدقه امان میرفت و برایمان میوه و شیرینی میاورد.... برای اولین بار منتظر بودم عمه پری تنهایمان بگذارد تا اتفاقاتی که اخیراً برایم افتاده بود را با محدثه درمیان بگذارم. کمی تا غروب افتاب مانده بود... دیوار خانه گلی و اجری بود و پشتی های قرمز دورتا دور اتاق چیده شده بود، خانه ی خ...
داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت چهاردهم]
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:31
در حالی که پلیورهای محمدی در دستم بود قدم به محوطه ی دانشگاه گذاشتم، با دیدن محمدی دست تکان دادم تا متوجهم بشود ناگهان با فرود چیز سنگینی روی شانه ام از جا پریدم و با چهره ای دردمند به عامل این حرکت وحشیانه نگاه کردم که با چهره ی خندان محدثه مواجه شدم. درحالی که دستش را روی شکمش گذلشته بود و به من م...
داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت دوازدهم ]
-
تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 14:13
با آرامشی بی سابقه از خواب بیدار شدم... در انبوه پتو و متکا فرو رفته بودم، نسیم خنک پاییزی و بوی ساحل و دریا اتاق را پر کرده بود... خدایا امروز چقدر همه چیز زبباتر به نظر می آمد... با لذت و لبخند روی تختم نشستم که احساس کردم لباسم به ملافه تخت گیر کرد... با تعجب پایین را نگاه کردم، دو شاخ بزرگ ر
روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند...
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 11:01
روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند... نشسته در کنج اتاق... باریکه ی نور ماه درست در مقابل انگشت های پایم در کف اتاق... انتهای خواسته های من...
رویای شب تاریک
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 11:01
سال ها گذشت و هیچکس نفهمید تاریکی را از رویاهایم بگیرند... شخصیت را از وجودم گرفته اند...
داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت یازدهم]
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:30
{قسمت چهارم} . {قسمت پنجم} . {قسمت ششم}. {قسمت هفتم}. {قسمت هشتم}. {قسمت نهم}. {قسمت دهم} مجذوب زیبایی قبرستان در نور ماه شده بودم، فضا خیلی سنگین بود، درخت های دور تا دور قبرستان انبوه بودند ولی درقسمت میانی تعداد درخت ها خیلی کمتر بود، همانجایی که محمدی برای راه رفتن انتخاب کرده بود، قبرستا
تنهایی
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 2:30
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">