تاریکی - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 2:30
به آغوشم میکشد... از گرمایم میکاهد... چه کسی به نور احتیاج دارد؟ من حتی یک ذره از آن را هم نمیخواهم... شب را تا سحر میترسم که تاریکی برود و نور بیاید و سحر تا شب را به حصرت تاریکی می نشینم روز من هم میرسد... آن روز که خورشید هیچگاه طلوع نمی کند... نگاهم ب نگاه ماه گره میخورد... سرنوشت من رقم میخ
داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت دهم] - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 18:16
توجهم به اس ام اسی که روی صفحه گوشی ام افتاده بود جلب شد... اسم محدثه روی گوشی دهن کجی میکرد... با یک تصمیم ناگهانی دست بردم و اس ام اس را باز کردم:«گوشیتو جواب بده آتنا» به ثانیه طول نکشید که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد، با بی میلی دکمه سبز را کشیدم... صدای عصبی محدثه در گوشم پیچید : «آتنا کودوم
داستان کوتاه"نیمه شب" [ قسمت نهم] - تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 0:06
{قسمت چهارم} . {قسمت پنجم} . {قسمت ششم}. {قسمت هفتم}. {قسمت هشتم} در سکوت درکنار هم قدم میزدیم، به اتفاق عجیبی که چند ساعت پیش به وقوع پیوسته بود فکر میکردم، اخر چطور ممکن بود چنین اتفاقی بیوفتد؟ فقط یک شب خوابیده بودم و صبح روز بعد به جای این که فردا باشد دو روز بعد بود،داشتم دیوانه میشدم،
داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت ششم] - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 9:11
به دیوار آسانسور تکیه داده بودم و به کفش هایم خیره شده بودم، کسری هم دست به سینه ایستاده بودم و.... صبر کنید. نگاهش را دنبال کردم... به کفش های من خیره شده بود؟! با تعجب و با حالت پرسشی به او نگاه کردم، که سرش را با حالت خنده داری خاراند و گفت : «کفشت چشه که یه ساعت بهش خیره شدی؟» همان لحظه با
داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت هفتم] - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 9:11
{قسمت چهارم} . {قسمت پنجم} . {قسمت ششم} در حالی که از ترس میلرزیدم با عجله از واحدم بیرون زدم و به طراف واحد محمدی رفتم... لای در کمی باز بود ولی نه انقدر که بشود چیزی را از داخل دید، با این تاریکی هم.... چند بار در زدم، هیچ صدایی شنیده نشد، راستش را بخواهید کمی ترسیدم، لای در را باز کردم و در
داستان کوتاه نیمه شب[قسمت هشتم] - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 9:11
خیلی ناگهانی به یاد پلیورش افتادم که هنور پیش من بود. +من: «آقای محمدی شرمنده پلیورتون مونده خونه مامان اینا، میبینمتون میخوام از خجالت آب بشم.» محمدی: «فعلاً که منو نمیبینی.» برای یک لحظه متوجه منظورش نشدم ولی طولی نکشید که صدای خنده هایمان به هوا رفت. آن شب تا صبح برق نیامد، شکممان را با نان
واقعا هیچی ندارم بگم متاسفم ففط... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
1395/2/26 3:52a.m یعنی واقعاااا؟ سایت وبلاگدهی رویالفا به فنا رفته همه وبلاگامونم به فنا داده چقد زحمت کشیدم من به پای اون وبلاگ.... وااااای خدایا دارم دیوونه میشم اخه چرا؟ همه خاطراتم بود نامردا....
هتل جادویی احمقانه ای درست وسط زندگی من... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
امتحان دینی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
چه خوبه امتحانامون با دینی شروع میشه.... اونایی که امسال نهایین کتاب دینیرو خوندین دیگه لابد تا الان ی بار حداقل... این کتابو دانلود کنین بخونین واقعا قشنگه واقعا شاهکاره... دریافتتوضیحات: غررالحکم و درراکلم پ. ن:حتما از صفحه 41به بعد بخونین...
قلمم میشکند در برابر باد.. - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
تکه های پنبه ای ابر در اقیانوس بیکران اسمان بالای سرم شناورند... تکرار شرشر زلال چشمه درست در مقابل چشم هایم،زیباترین تکرار بی تکرایست که میتواند باشد... تاک تاک تاک، و بعد افتادن تکه های چوب ازتنه درختانی که دارکوب ها با آن کله های کوچکشان کنده اند مرغ های شهدخوار رنگین سردر گریبان گل ها کرده ان
گاهی صدایی می امد... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
1396/3/4 10:46a.m ... درست بعد از امتحان ریاضی لعنتی که همیشه وقت کم می اورم... به گوش نشسته ام صدایی نمی اید، کجا رفت آن همه هیاهو روح من؟ در این شهر مرده هیاهو بود، حالا رفت و مرا تنها گذاشت، تنهایم گذاشت، روحم مرا تنها گذاشت... دیگر صدایش را نمیشنوم، آرزو ههایم را... هیاهو دورنم را... نمیشنوم حتی...
ماه من - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
صدایی آشنا درست زیر این چرکاب گناه مرا میخواند... "باز آ.. " می ایستم در برابر آینه، چهره ای آشنا و صدایی آشناتر... " باز آ.. " این قصه تمام نمیشود این شب تیره سحر نمیشود چشم هایم را میبندم، دست هایم روی گوش هایم... وصدایی بلند تر از تمام اصوات هستی از دل و جانم به گوش میرسد «چه کنم که میخواهم ولی ن...
... - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
داستان کوتاه "نیمه شب"[قسمت پنجم] - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 1:27
احساس میکردم داد و فریاد هایشان جانم را میخراشد،چشم هایم را روی هم فشار دادم و دست هایم را روی گوش هایم گرفتم. تا در چنین شرایطی قرار نگیرید حال مرا درک نمیکنید، نور نارنجی تیر برق تاریکی شب را آنقدر وهم اورده کرده بود که مطمئن بودم اگر پلک هایم را از هم باز کنم قطره های اشک از چشمم بیرون می چکند،
گرگ و میش - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 20:28
1396/1/7 6:25a.m ساعاتی دیگر کلاس های اردوی نوروزی شروع میشود و من همچنان در رختخوابم غلت خواهم زد... اذان گفتند... یک. به یک اسم میبرد... اسم هایی که به پایشان افتادم... التماس کردم، قسم دادم... تا پای جان به پای ارزوهایم ماندم... ولی انگار به قول
داستان کوتاه "نیمه شب" [قسمت سوم] - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 20:28
دیوار اجری و در قرمز روبرویم که همیشه با پدرم سر این بحث داشتیم که چرا رنگش را عوض نمی کند حالا برایم کشتی نوح شده بود... جلو رفتم و زنگ در را زدم، همیشه زنگ را انقدر می گرفتم تا در را باز کنند به خاطر همین همیشه می دانستند که من پشت در هستم و در
پایان دنیای زنده ها - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 20:28
u200d سکوتی مرگبار جهانت را فرا گرفته ایستاده ای و طلوع اخرین خورشید زمانه را تماشا میکنی تا چشم کار میکند تویی و تویی و تو ... با خود میگویی چه شد ؟چه شد ک تنها من در این دنیا باقی مانده ام ،دنیا بدون حیات به کجا می رسد ؟ در ان گرگ و میش ،در ان تاریک
از خوابیدن متنفرم... - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 20:28
داستان از جایی شروع شد که به خودم اومدم و دیدم اگه الان بخوابم و چهار_پنج ساعت دیگه بیدار بشم،هیچی ازین چهار_پنج ساعت نفهمیدم... درواقع پنج ساعت از عمرم رسما از بین رفته... انگار که هیچی اتفاف نیوفتاده، انگار یه تونل زدی وسط زمان و خودتو به آینده
کاش... - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 11:56
کاش یکی بود یه سطل آب یخ روم میریخت... چرا تموم نمیشه پس؟
1395/9/26 - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب

برچسب‌های مرتبط

lk bennett | lk jordan | lk meaning | lk bennett usa | lk bennett shoes | lk bennett pumps | lk advani | lk nails | lk goodwin | lk architecture